۱۳۸۷ مرداد ۹, چهارشنبه

بعضی ها خودشان را گم میکنند
پعضی ها تورا گم میکنند
در هر صورت در این بازی
تو بازنده ای

کودکی اتفاق خوشایندی است

ای خدایا!باورم نمیشه این من بودم.....
امروز همینطوری از سر بیکاری به سراغ کیفی میروم که اسمش کیف خاطره هاست.چیزهایی از تمام زندگی.در میان انها تکه کاغذی را پیدا میکنم. حتی همین الان هم نمیتوانم جلوی خنده ام را بگیرم.
تکه کاغذی مربوط به نه سال پیش که احتمالا در زمان افسردگی شدید نوشته بودم.حتی معنی بعضی جملاتم را نمیفهمم!!!!خوب شد آن موقع کسی نوشته های مرا نخواند وگرنه مطمئنا کاری میکرد که ریشه علاقه به شعر و ادبیات در من بخشکد.
نوشته ام را به علت بد خطی آن زمان، دوباره نوشته ام.

۱۳۸۷ مرداد ۴, جمعه

چه بی تابانه می خواهمت، ای دوری ات آزمون تلخ زنده به گوری

خبرت هست که از خویش خبرم نیست مرا؟

انگار تمام آن سه سال و شش ماه ارزشش را داشت.تمام آن سه سال که حالا دیگر خودت هم می دانی چقدر سخت گذشته است.انگار تمام آن انزواها،دردها،خستگی ها می ارزیده است به اینکه کودک شصت روزه مان امروز روی پای خودش بایستد و ما هی ببینیم که بزرگ میشود،بالغ میشود.ادم ها هی چپ چپ به ما و کودکمان نگاه کنند و هی بپرسند که کودک شصت روزه مان مگر میشود که دندان داشته باشد.
و ما هی دستهایمان را در هم گره کنیم و هی بپرسیم چرا آدم ها به خانه هایشان نمیروند.مگر وقت خواب نیست؟
یادت می آید آنروز را که قرار بود برای اولین بار در هم خیره شویم.لرزش دستهایم یادت می آید؟و آن کتاب که وقتی بازش کردم چیزی در وجودم لرزید و عاشقترم کرد؟
کودکمان هفت روزه بود که رفتیم دهبار.گوشواره های گیلاس یادت هست؟
پاهایمان را توی آب فرو کرده بودیم و هی زیر چشمی به هم نگاه میکردیم.یادت هست آنروز که از شهر فرار کرده بودیم...طوفان شد و چه مقدس بود قولهایی که در طوفان به هم دادیم.چقدر همه زنگ زدند که برگردیم اما مگر میشد برگشت.
دلم می خواهد امشب بعد از آن بیست و چند بار که به دنیا آمده ای دوباره به دنیا بیایی.هیچوقت بزرگ نشوی و پسرک کوچک من باقی بمانی.

تولدت مبارک

۱۳۸۷ مرداد ۲, چهارشنبه

خوب یادم هست.جلوی ویترین ایستاده بودیم.هر دو تنها،هر دو شاکی.اولین بار بود که با هم راه میرفتیم.تمام طول راه سکوت کرده بودیم.برای گفتن حرف هایمان سکوت کافی بود.حتی به هم نگاه هم نمیکردیم.هردو گله میکردیم و بغض هایمان را میخوردیم.
جلوی ویترین بودیم و به حکم زن بودنمان به تمام عروسک ها خیره شده بودیم.قرار گذاشتیم روی عروسکی تمرکز کنیم که دلمان می خواهد روز عشاق هدیه بگیریم.مگر خدا در کلمات زندگی نمیکرد؟قرار شد هر کدام عروسک دیگری را حدس بزنیم.اگر درست در آمد......
سخت شده بود.مگر میشد بین آنهمه پیدایش کرد؟مگر میشد اشتباه کرد؟مگر میشد به چشم هایش گفت قرار است باز هم تنها بمانند.
حدس زدیم.....او فهمیده بود من سبز ترین قورباغه را انتخاب کرده ام.اما من هیچوقت نفهمیدم او دلش اسب آبی می خواست.
همین چند روز پیش که دیدمش هنوز تنها بود.هنوز سکوت میکرد.هنوز بغض می خورد اما دیگر گله نمیکرد.

۱۳۸۷ تیر ۲۹, شنبه

به ندرت پیش می آید....
سالها می گذرد تا دوباره سراغت می آید.وقتی به سراغت می آید دلت می خواهد تمام رخت و لباس های سیاه را دور بریزی و صورتی ترین لباست را بپوشی.دلت می خواهد مثل زمان کودکی،هی روی ترنج وسط قالی بچرخی،هی بچرخی تا سرت گیج برود و بیفتی زمین و بلند بلند بخندی.دلت می خواهد از نخ دنیا آویزان شوی،معلق باشی،پایت روی زمین نباشد و مدام از این طرف به آن طرف تاب بخوری.دلت میخواهد سوار اتوبوس شوی،دماغت را به شیشه بچسبانی،برای تمام مردم شهر شکلک در بیاوری و آنها به تو لبخندهای احمقانه تحویل دهند.
جنگجو می شوی.برای بدست آوردنش با همه مبارزه میکنی.جلوی آینه می نشینی هی با خودت حرف میزنی.گریه میکنی.با همه دنیا لج می کنی.از کنار می روی.
به دنبال چیزهای ناب می گردی.شعر می خوانی.از همه چیز می گذری.روحت را میفروشی.دروغ می گویی.
باز دلت باران می خواهد.دیگر شمع روشن نمیکنی.دلت برای چیزهای کوچک تنگ می شود.دلت می خواهد فقط مال تو باشد.حسودی می کنی.بهترین لباس هایت را می پوشی.در رویاها قدم میزنی.برف میخوری
وبه خودت می گویی این آخرین بار است که عاشق میشوم.

۱۳۸۷ تیر ۲۸, جمعه

از خانه که می آیی
یک دستمال سفید،پاکتی سیگار،گزینه شعر فروغ
و تحملی طولانی بیاور
احتمال گریستن ما بسیار است.

۱۳۸۷ تیر ۲۶, چهارشنبه

ساعتها ست اینجا نشسته ام.خیره به دیوار.انگار نه انگار در 48 ساعت گذشته فقط 4 ساعت خوابیده ام و 6 ساعت گذشته را تمام مدت در غرفه نمایشگاه ایستاده ام.امروز انگار زن تر از همیشه ام.برای اولین بار دلم میخواهد خانه ام را تصور کنم.خب این خاصیت هر نمایشگاه است که آدم را ایده آل گرا میکند.تمام جزییات خانه را تصور میکنم.تابلوهایش را به دیوارآویزان میکنم.ظرفهایش را میچینم.چقدر خوب است که پنجره های خانه ام اینهمه بزرگ است.پرده هم ندارد.راحتی ها را که میخواهم بچینم مرد غریبه دود سیگار را هل میدهد توی صورتم و میپرسد چرا موهایم اینهمه سفید است.جواب نمیدهم.خانه ام با دود سیگارش به طرف بالا میرود و بعد محو میشود......

۱۳۸۷ تیر ۲۴, دوشنبه

اصلا انگار نه انگار!اصلا کسی نیست بیاید دادی بکشد سر ما و برود.اصلا کسی نیست اخم کند و تشر بزند.حتی کسی نیست که هی ما را بترساند که فهمیده است چقدر چیزهای قایمکی داریم.
دیگرکسی نیست بپرسد خلاف سنگینمان چه بوده است. کسی نیست هی مراقبمان باشد.کسی نیست که ما هی جلویش سوتی بدهیم.و بعد منتظر بمانیم کی به رویمان می آورد.
مگر چقدر میگذرد که من دیگر بزرگ شده ام.چقدر میگذرد که آن دامن چارخانه قرمز برایم تنگ شده است!همین دیروز نبود که تو میگفتی از مردها بترسم؟یادت هست چقدر از همکلاسی هایم میترسیدی!آخر خودت بزرگ شده ی همان مکتب بودی.
که میداند که مکتب تو با من چه کرد؟که میداند چقدر سخت بود فهمیدن سلوک هم مکتبیان تو!که می داند که چقدر دنبال خودم گشتم!که میداند که چقدر گم شدم.
انگار دارد تمام میشود.از پس فردا به بعد دیگر لازم نیست از همکلاسی هایم بترسی.مکتب تو نا گسستنی است.تا چند وقت دیگر از شهر تو خواهم رفت.و تو حتما دلت برای ان "زری پارتی"ها تنگ خواهد شد.
راستی تو یادت می آید کدام یک از آن موقع هایی که با هم بودیم من بزرگ شدم؟؟؟

۱۳۸۷ تیر ۲۱, جمعه

همه را خبر کرده ام.هر جور که می توانستم.همه کسانی که فکر میکردم نباید این شب را از دست بدهند خبر کرده ام.دایی میگفت آرزو نمیکند.میگفت این شب، ایرانی نیست.و من مدام تکرار میکنم که بهانه خوبی است که یادمان بیاید چقدر آرزو داریم. یکبار دیگر آنها را مرور کنیم. یکبار دیگر آرزو کنیم.
دلم میخواهد آرزو کند.دلم میخواهد همه آرزو کنند.مبادا برآورده شود و آنها عقب بمانند.
مادر میپرسد:میتوانیم 12 تا آرزو کنیم؟کاش من هم وقتی به سن او برسم اینهمه آرزو داشته باشم.کاش من یک لحظه خدا بودم.
به او هم زنگ زده ام.قبل ازهمه به او زنگ زدم.سفارش میکنم مبادا یادش برود.دلم میخواهد بپرسم آرزویش چیست.خجالت میکشم.مطمئنم فهمیده است چقدر دلم میخواهد بدانم.همیشه می فهمد.
راس ساعت 12 اس ام اس آرزوهایش برایم میرسد.دلم یک جوری میشود.آرزوهایش را میبوسم و آرزوی سومم را هم زیر لب زمزمه میکنم.

۱۳۸۷ تیر ۱۸, سه‌شنبه


آنقدر دل کندن از تو سخت است
که در آخرین کوپه از آخرین واگن قطار
نشسته ام !
تا هر چه قدر میشود....
دیرتر ترکت کنم!!!

هرگاه احساس کردید
مردی عوض شده است
سریع به خودتان نهیب بزنید
"عزیزم از توهم بیا بیرون"

۱۳۸۷ تیر ۱۳, پنجشنبه

انگار نه انگار او مرا با تفکراتش بزرگ کرده است....



هیچوقت در مورد هیچ چیز به نتیجه نرسیدیم.حتی وقتی از زنی حرف میزنیم که از جنس خودمان است.از پوست خودمان است.حتی اگر این هم پوستی(دوست ندارم بگویم هم خونی)ناخوشایند باشد.
سر میز صبحانه همیشه موضوعی برای صحبت داریم و همیشه جدلی پنهان.و من چقدر این جدل هارا دوست دارم.هیچوقت رای یکسان نمیدهیم.حتی اگر احساس یکسانی داشته باشیم.دلمان با هم برای یک چیز میسوزد امانتیجه یکسان نمیگیریم.حتی اگرمثل امروز از زنی یاد کنیم که هر دو دوستش نداریم و هر دو میدانیم که چقدر گناه دارد.همه میدانستیم چقدر عاشق شوهرش است وهمه بهت زده بودیم وقتی شنیدیم شوهرش با زن دیگری پنهانی فرار کرده و او را با دختر کوچکشان تنها گذاشته.
احساس میکنم چقدر با هم فرق داریم وقتی همه چیز را در چهار چوب میبیند.وقتی حکم میدهد که بچه را باید به پدرش بسپرد. دوباره ازدواج کند.و اعتقاد دارد یک عشق سالم همه زخمها را خوب میکند.و من فکر میکنم او یک زن آزاد است.تجربه ازادی تنها چیزی است که می تواند زخم او را خوب کند.بگذار او هم به هیچ چیز متعهد نباشد.بگذار مادری باشد که عاشق شده است حتی اگر عشقی بی سرانجام.حتما او چیزهای بیشتری دارد که به دخترک کوچک بیاموزد تا یک پدر فراری