۱۳۸۷ تیر ۱۰, دوشنبه


میپرسد :رفتنی شده ای؟میگویم:بدم هم نمی آید.و در دلم میگویم کاش رفتنی شده بودم.
میگوید :زود است!میگویم:همه چیز زودتر از آن چیزی اتفاق می افتد که انتظارش را داریم.
چشمهایش را نمیبینم اما میتوانم تصور کنم چه حالتی دارد.انگار نه انگار که یک عمر با هم زندگی کرده ایم.و این چند سال اخر انگار نمیتوانستیم بدون هم زندگی کنیم
ازم میپرسد:در این بیست و سه سال خوشبخت بوده ام؟و من چه روزهایی که یادم می آید.چه حرف هایی که یادم می آید.انگار خوشبخت بوده ام اگر روزهای بدبختی و انزجار را حذف کنم.
می گوید:جوانی کرده ای؟میگوید:جوانی کن بعد برو.صدایش میلرزد.پشت سرم را نگاه میکنم.میگویم:چه حرف هایی میزنی!مگر همین خودش نبود که به زندگی ساکتم افتخار میکرد.مگر همین چند سال پیش نبود که از این که با همه میجنگم حتی با خودم ! خوشحال بود.مگر همین چند سال پیش نبود که بزرگ نشده بود.
میگوید آرزویش این است که کوچ کنم به جایی بزرگتر.کاش میفهمید بیست و سه سال دیر است برای اینکه بتوانم از همه چیز بگذرم .کاش میفهمید چقدر دلم تنگ میشود.چقدر دلم تنگ شده است.کاش میفهمید که حرفهایش چه طعم خوبی دارد.و کاش میفهمید که چقدر دلم میخواست پنج سال زودتر این حرف ها را بزند.
چقدر بزرگ شده است.باورم نمی شود پسر کوچکی که همیشه فکر میکردم مرد نمی شود اینقدر بزرگ شده باشد.حالا چه خوب میفهمد که کاش جور دیگری بود.چقدر خوب درک میکند.چقدر خوب زن بودن مرا حس میکند و چقدر خوب پنهانی اعتراف میکند که اشتباه کرده است.
چشمها یم که خیس میشوند گوشی تلفن را قطع میکند.انگار انطرف هم،چشمی خیس شده بود.

۱۳۸۷ تیر ۸, شنبه

به سختی از خواب بیدار میشوم.یادم می اید دیشب ساعت 3 خوابیده ام.به کارهایی که امروز باید انجام بدهم فکر میکنم.اینقدر زیاد است که دلم میخواهد دیرتر بیدار شوم.تا اماده میشوم یک ساعت گذشته است.به طرف ایستگاه تاکسی که میروم ماجرا آغاز شده است.اولین مقصد بانک است.در راه مردی که کنارم نشسته مدام خودش را به من میچسباند و من مدام خودم را میکشم کنار.و او باز هم بیشتر خودش را به من میچسباند.هر از چند گاهی هم بر میگردد به صورتم نگاه میکند تا به خیال خودش خوشایندی را در صورت من ببیند.طاقت نمی اورم و دعوایم میشود. اقای مرد پیاده میشود و راننده تاکسی تا مقصد برایم روضه میخواند.
صف عابر بانک خلوت است .عصبانیتم کمی فروکش کرده که اقای پشت سرم میگوید عجله دارد. نوبتم را به او میدهم.فقط موجودی میگیرد و بعد نوبت من است.کارت را که میخواهم بگذارم دستم خشک میشود.روی صفحه عابر بانک مینویسد که تا اطلاع ثانوی این دستگاه کار نمیکند.بیخیال میشوم و به سمت اموزشگاه زبان میروم.اقای مدیر را میبینیم که میگوید الان برمیگردد.هرچه صبر میکنم نمیاید.پرس و جو که میکنم میگویند تا فردا صبح هم نمی آید.باز بیخیال میشوم و با تاکسی به مقصد بعدی میروم.به اقای فروشنده میگویم رنگ شماره 5 میخواهم و با لبخند میگوید اخرینش را به خانم قبل از من داده است.مغزم داغ میشود.به طرف جوراب فروشی میروم تا جورابی را که مدتها زیر نظر داشته ام را بخرم.جوراب فروشی هم تعطیل است.سوار تاکسی میشوم.مقصد بعدی.نقشه هایم را باید برای عصر پلات بگیرم و همینطور فرم تحویل پایان نامه.اقای پلاتی روی شیشه نوشته به دلیل شخصی تا اطلاع ثانوی تعطیل.مجبورم قرار بعد ازظهر با اقای استاد راهنما را هم کنسل کنم.یکراست میروم خانه چون اقای خدا هم امروز احتمالا تعطیل میباشند.حتی اگر امروز شنبه باشد!!!!

مدام ذهنم از این ور به آن ور میپرد.دچار خود سانسوری مضاعف شده ام.قید و بند ها جلوی پایم است و من هرچه سعی میکنم از روی انها بپرم نمیتوانم.فکر میکنم در مورد کدام موضوع بنویسم.دیروز؟دیشب؟امروز؟فردا؟هر کدام به دلیلی از لیستم حذف میشوند.فقط میدانم فردا تورا کم خواهم داشت ........

۱۳۸۷ تیر ۵, چهارشنبه

زیر درخت گیلاس

این بغض لعنتی امشب اینجا بد جا خوش کرده.میدانم چم شده است و نمیدانم.دلم گرفته است.دلم میخواهد گریه کنم اما این غرور لعنتی مگر میگذارد.تفاله های غرورم هنوز پا برجا نگهم میدارد.به پشت سرم نگاه میکنم.روزهای بیهودگی و روزهای باهودگی به هم گره خورده است.دلم تنگ میشود.دلم برای همه چیز تنگ میشود..عکسهای دهبار را برای بار هزارم که نگاه میکنم .یاد ان روز صبح میافتم که چقدر دعا کردم.....و لیلی غریبه ای که شبیه هیچ غریبه دیگری نبود.و ان درخت گیلاس و تو ......این بغض لعنتی امشب اینجا بد جا خوش کرده

۱۳۸۷ تیر ۴, سه‌شنبه

.....

می گوید کاش هیچوقت مجبور نشویم امروز را فراموش کنیم.
اخمهایم را در هم میکشم و نگاهم را به جلو میدوزم.وهم برم میدارد.خوشبختی غیر منتظره هنوز طعم خود را در دهانم دارد.عینکش را به چشم میزنم تا به خیال خودم زندگی را از چشمان او ببینم.دلم میخواهد راه برویم.به پاهایم به زور میفهمانم که همه چیز نه انطوریست که انها فکر میکنند.
میگوید یکسال است همدیگر را میشناسیم و من به حضور یکساعته ام لبخند میزنم.برای اولین بار دلم میخواهد زمان بایستد و هیچ کس به ما نگاه نکند.
دلشوره های گذشته ام را فراموش کرده ام.در دنیای دیگری هستم.وقتی راه میروم از کنار میروم همانطور که او دلش میخواهد.وارد کلاس زبان میشوم.استاد نگاهم میکند.او همه چیز را فهمیده است.اخر کلاس به رویم می اورد.خجالت میکشم.گونه هایم گل می اندازد.......
نوشته شده در 8/3/87 ......ماهگردمان مبارک.....