۱۳۸۷ مرداد ۱۳, یکشنبه

تو،همین که نیستی کافیست

بعضی وقتها دلت میخواهد به گذشته برگردی.دنبال بعضی آدمها بگردی و به آنها بگویی چقدر عمرت را بیهوده به خاطرشان تلف کرده ای.دلت میخواهد روزهایی را که به آنها مربوط است را مانند کاغذ پاره کنی و دور بریزی.دلت میخواهد بیایند و ببینند نبودنشان فرقی با بودنشان نمیکرده و تو هنوز هم زنده ای،نفس میکشی و دلت هنوز عادت سپرده شدن را فراموش نکرده است.
کاش تو هم بیایی و بببینی که یک روز هم برای چشیدن طعم خوشبختی بس است.ییبنی که زندگی چقدر خوب است و من چقدر این اتفاقات کوچک هر روزه را دوست دارم.دیگر وقتی آدمها میپرسند اوضاع رو به راه است،چیزی ته دلم خالی نمیشود و....... مطمئنم که اوضاع رو به راه تر ازهمیشه است.

هیچ نظری موجود نیست: