خبرت هست که از خویش خبرم نیست مرا؟
انگار تمام آن سه سال و شش ماه ارزشش را داشت.تمام آن سه سال که حالا دیگر خودت هم می دانی چقدر سخت گذشته است.انگار تمام آن انزواها،دردها،خستگی ها می ارزیده است به اینکه کودک شصت روزه مان امروز روی پای خودش بایستد و ما هی ببینیم که بزرگ میشود،بالغ میشود.ادم ها هی چپ چپ به ما و کودکمان نگاه کنند و هی بپرسند که کودک شصت روزه مان مگر میشود که دندان داشته باشد.
و ما هی دستهایمان را در هم گره کنیم و هی بپرسیم چرا آدم ها به خانه هایشان نمیروند.مگر وقت خواب نیست؟
یادت می آید آنروز را که قرار بود برای اولین بار در هم خیره شویم.لرزش دستهایم یادت می آید؟و آن کتاب که وقتی بازش کردم چیزی در وجودم لرزید و عاشقترم کرد؟
کودکمان هفت روزه بود که رفتیم دهبار.گوشواره های گیلاس یادت هست؟
پاهایمان را توی آب فرو کرده بودیم و هی زیر چشمی به هم نگاه میکردیم.یادت هست آنروز که از شهر فرار کرده بودیم...طوفان شد و چه مقدس بود قولهایی که در طوفان به هم دادیم.چقدر همه زنگ زدند که برگردیم اما مگر میشد برگشت.
دلم می خواهد امشب بعد از آن بیست و چند بار که به دنیا آمده ای دوباره به دنیا بیایی.هیچوقت بزرگ نشوی و پسرک کوچک من باقی بمانی.
تولدت مبارک
انگار تمام آن سه سال و شش ماه ارزشش را داشت.تمام آن سه سال که حالا دیگر خودت هم می دانی چقدر سخت گذشته است.انگار تمام آن انزواها،دردها،خستگی ها می ارزیده است به اینکه کودک شصت روزه مان امروز روی پای خودش بایستد و ما هی ببینیم که بزرگ میشود،بالغ میشود.ادم ها هی چپ چپ به ما و کودکمان نگاه کنند و هی بپرسند که کودک شصت روزه مان مگر میشود که دندان داشته باشد.
و ما هی دستهایمان را در هم گره کنیم و هی بپرسیم چرا آدم ها به خانه هایشان نمیروند.مگر وقت خواب نیست؟
یادت می آید آنروز را که قرار بود برای اولین بار در هم خیره شویم.لرزش دستهایم یادت می آید؟و آن کتاب که وقتی بازش کردم چیزی در وجودم لرزید و عاشقترم کرد؟
کودکمان هفت روزه بود که رفتیم دهبار.گوشواره های گیلاس یادت هست؟
پاهایمان را توی آب فرو کرده بودیم و هی زیر چشمی به هم نگاه میکردیم.یادت هست آنروز که از شهر فرار کرده بودیم...طوفان شد و چه مقدس بود قولهایی که در طوفان به هم دادیم.چقدر همه زنگ زدند که برگردیم اما مگر میشد برگشت.
دلم می خواهد امشب بعد از آن بیست و چند بار که به دنیا آمده ای دوباره به دنیا بیایی.هیچوقت بزرگ نشوی و پسرک کوچک من باقی بمانی.
تولدت مبارک
2 نظرات:
حقیقت دارد
تو را دوست دارم
در این باران
میخواستم تو
در انتهای خیابان
نشسته
باشی
من عبور کنم
سلام کنم
لبخند تو را در باران
میخواستم
میخواهم
تمام لغاتی را که میدانم برای تو
به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
دنیا را ببینم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره درآینه نگاه کنم
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را
امروز نگویم
خانه را برای تو آماده کنم
برای تو یک چمدان بخرم
تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را شستشو دهم
آنقدر بمیرم
تا زنده شوم
عزیزم چه زیبا بود این پستت خیلی لذت بردم از قلمت
بابت تبریکت ممنونم دوست خوبم
همیشه عاشق باش و قدر روزها و دقیقه ها و ثانیه های عاشقی ات را بدان
ارسال يک نظر