۱۳۸۷ مرداد ۲, چهارشنبه

خوب یادم هست.جلوی ویترین ایستاده بودیم.هر دو تنها،هر دو شاکی.اولین بار بود که با هم راه میرفتیم.تمام طول راه سکوت کرده بودیم.برای گفتن حرف هایمان سکوت کافی بود.حتی به هم نگاه هم نمیکردیم.هردو گله میکردیم و بغض هایمان را میخوردیم.
جلوی ویترین بودیم و به حکم زن بودنمان به تمام عروسک ها خیره شده بودیم.قرار گذاشتیم روی عروسکی تمرکز کنیم که دلمان می خواهد روز عشاق هدیه بگیریم.مگر خدا در کلمات زندگی نمیکرد؟قرار شد هر کدام عروسک دیگری را حدس بزنیم.اگر درست در آمد......
سخت شده بود.مگر میشد بین آنهمه پیدایش کرد؟مگر میشد اشتباه کرد؟مگر میشد به چشم هایش گفت قرار است باز هم تنها بمانند.
حدس زدیم.....او فهمیده بود من سبز ترین قورباغه را انتخاب کرده ام.اما من هیچوقت نفهمیدم او دلش اسب آبی می خواست.
همین چند روز پیش که دیدمش هنوز تنها بود.هنوز سکوت میکرد.هنوز بغض می خورد اما دیگر گله نمیکرد.

هیچ نظری موجود نیست: