شنبه ۱۹ ژوئیهٔ ۲۰۰۸

به ندرت پیش می آید....
سالها می گذرد تا دوباره سراغت می آید.وقتی به سراغت می آید دلت می خواهد تمام رخت و لباس های سیاه را دور بریزی و صورتی ترین لباست را بپوشی.دلت می خواهد مثل زمان کودکی،هی روی ترنج وسط قالی بچرخی،هی بچرخی تا سرت گیج برود و بیفتی زمین و بلند بلند بخندی.دلت می خواهد از نخ دنیا آویزان شوی،معلق باشی،پایت روی زمین نباشد و مدام از این طرف به آن طرف تاب بخوری.دلت میخواهد سوار اتوبوس شوی،دماغت را به شیشه بچسبانی،برای تمام مردم شهر شکلک در بیاوری و آنها به تو لبخندهای احمقانه تحویل دهند.
جنگجو می شوی.برای بدست آوردنش با همه مبارزه میکنی.جلوی آینه می نشینی هی با خودت حرف میزنی.گریه میکنی.با همه دنیا لج می کنی.از کنار می روی.
به دنبال چیزهای ناب می گردی.شعر می خوانی.از همه چیز می گذری.روحت را میفروشی.دروغ می گویی.
باز دلت باران می خواهد.دیگر شمع روشن نمیکنی.دلت برای چیزهای کوچک تنگ می شود.دلت می خواهد فقط مال تو باشد.حسودی می کنی.بهترین لباس هایت را می پوشی.در رویاها قدم میزنی.برف میخوری
وبه خودت می گویی این آخرین بار است که عاشق میشوم.

1 نظرات:

داداشی گفت...

ای کاش همه ما در دوست داشتن همچو باران باشیم که گل سرخ و علف هرز برایش فرقی نمی کند.