پنجشنبه ۳ ژوئیهٔ ۲۰۰۸

انگار نه انگار او مرا با تفکراتش بزرگ کرده است....



هیچوقت در مورد هیچ چیز به نتیجه نرسیدیم.حتی وقتی از زنی حرف میزنیم که از جنس خودمان است.از پوست خودمان است.حتی اگر این هم پوستی(دوست ندارم بگویم هم خونی)ناخوشایند باشد.
سر میز صبحانه همیشه موضوعی برای صحبت داریم و همیشه جدلی پنهان.و من چقدر این جدل هارا دوست دارم.هیچوقت رای یکسان نمیدهیم.حتی اگر احساس یکسانی داشته باشیم.دلمان با هم برای یک چیز میسوزد امانتیجه یکسان نمیگیریم.حتی اگرمثل امروز از زنی یاد کنیم که هر دو دوستش نداریم و هر دو میدانیم که چقدر گناه دارد.همه میدانستیم چقدر عاشق شوهرش است وهمه بهت زده بودیم وقتی شنیدیم شوهرش با زن دیگری پنهانی فرار کرده و او را با دختر کوچکشان تنها گذاشته.
احساس میکنم چقدر با هم فرق داریم وقتی همه چیز را در چهار چوب میبیند.وقتی حکم میدهد که بچه را باید به پدرش بسپرد. دوباره ازدواج کند.و اعتقاد دارد یک عشق سالم همه زخمها را خوب میکند.و من فکر میکنم او یک زن آزاد است.تجربه ازادی تنها چیزی است که می تواند زخم او را خوب کند.بگذار او هم به هیچ چیز متعهد نباشد.بگذار مادری باشد که عاشق شده است حتی اگر عشقی بی سرانجام.حتما او چیزهای بیشتری دارد که به دخترک کوچک بیاموزد تا یک پدر فراری

1 نظرات:

داداشی گفت...

جریان چیه؟ زنه کیه؟