شنبه ۲۸ ژوئن ۲۰۰۸

به سختی از خواب بیدار میشوم.یادم می اید دیشب ساعت 3 خوابیده ام.به کارهایی که امروز باید انجام بدهم فکر میکنم.اینقدر زیاد است که دلم میخواهد دیرتر بیدار شوم.تا اماده میشوم یک ساعت گذشته است.به طرف ایستگاه تاکسی که میروم ماجرا آغاز شده است.اولین مقصد بانک است.در راه مردی که کنارم نشسته مدام خودش را به من میچسباند و من مدام خودم را میکشم کنار.و او باز هم بیشتر خودش را به من میچسباند.هر از چند گاهی هم بر میگردد به صورتم نگاه میکند تا به خیال خودش خوشایندی را در صورت من ببیند.طاقت نمی اورم و دعوایم میشود. اقای مرد پیاده میشود و راننده تاکسی تا مقصد برایم روضه میخواند.
صف عابر بانک خلوت است .عصبانیتم کمی فروکش کرده که اقای پشت سرم میگوید عجله دارد. نوبتم را به او میدهم.فقط موجودی میگیرد و بعد نوبت من است.کارت را که میخواهم بگذارم دستم خشک میشود.روی صفحه عابر بانک مینویسد که تا اطلاع ثانوی این دستگاه کار نمیکند.بیخیال میشوم و به سمت اموزشگاه زبان میروم.اقای مدیر را میبینیم که میگوید الان برمیگردد.هرچه صبر میکنم نمیاید.پرس و جو که میکنم میگویند تا فردا صبح هم نمی آید.باز بیخیال میشوم و با تاکسی به مقصد بعدی میروم.به اقای فروشنده میگویم رنگ شماره 5 میخواهم و با لبخند میگوید اخرینش را به خانم قبل از من داده است.مغزم داغ میشود.به طرف جوراب فروشی میروم تا جورابی را که مدتها زیر نظر داشته ام را بخرم.جوراب فروشی هم تعطیل است.سوار تاکسی میشوم.مقصد بعدی.نقشه هایم را باید برای عصر پلات بگیرم و همینطور فرم تحویل پایان نامه.اقای پلاتی روی شیشه نوشته به دلیل شخصی تا اطلاع ثانوی تعطیل.مجبورم قرار بعد ازظهر با اقای استاد راهنما را هم کنسل کنم.یکراست میروم خانه چون اقای خدا هم امروز احتمالا تعطیل میباشند.حتی اگر امروز شنبه باشد!!!!

1 نظرات:

نویسنده گفت...

سلام. برای این روزت پیشنهاد می کنم قوانین مورفی را یک مروری بکنی. همین جور چیزاست. موفق باشید.