میپرسد :رفتنی شده ای؟میگویم:بدم هم نمی آید.و در دلم میگویم کاش رفتنی شده بودم.
میگوید :زود است!میگویم:همه چیز زودتر از آن چیزی اتفاق می افتد که انتظارش را داریم.
چشمهایش را نمیبینم اما میتوانم تصور کنم چه حالتی دارد.انگار نه انگار که یک عمر با هم زندگی کرده ایم.و این چند سال اخر انگار نمیتوانستیم بدون هم زندگی کنیم
ازم میپرسد:در این بیست و سه سال خوشبخت بوده ام؟و من چه روزهایی که یادم می آید.چه حرف هایی که یادم می آید.انگار خوشبخت بوده ام اگر روزهای بدبختی و انزجار را حذف کنم.
می گوید:جوانی کرده ای؟میگوید:جوانی کن بعد برو.صدایش میلرزد.پشت سرم را نگاه میکنم.میگویم:چه حرف هایی میزنی!مگر همین خودش نبود که به زندگی ساکتم افتخار میکرد.مگر همین چند سال پیش نبود که از این که با همه میجنگم حتی با خودم ! خوشحال بود.مگر همین چند سال پیش نبود که بزرگ نشده بود.
میگوید آرزویش این است که کوچ کنم به جایی بزرگتر.کاش میفهمید بیست و سه سال دیر است برای اینکه بتوانم از همه چیز بگذرم .کاش میفهمید چقدر دلم تنگ میشود.چقدر دلم تنگ شده است.کاش میفهمید که حرفهایش چه طعم خوبی دارد.و کاش میفهمید که چقدر دلم میخواست پنج سال زودتر این حرف ها را بزند.
چقدر بزرگ شده است.باورم نمی شود پسر کوچکی که همیشه فکر میکردم مرد نمی شود اینقدر بزرگ شده باشد.حالا چه خوب میفهمد که کاش جور دیگری بود.چقدر خوب درک میکند.چقدر خوب زن بودن مرا حس میکند و چقدر خوب پنهانی اعتراف میکند که اشتباه کرده است.
چشمها یم که خیس میشوند گوشی تلفن را قطع میکند.انگار انطرف هم،چشمی خیس شده بود.
می گوید:جوانی کرده ای؟میگوید:جوانی کن بعد برو.صدایش میلرزد.پشت سرم را نگاه میکنم.میگویم:چه حرف هایی میزنی!مگر همین خودش نبود که به زندگی ساکتم افتخار میکرد.مگر همین چند سال پیش نبود که از این که با همه میجنگم حتی با خودم ! خوشحال بود.مگر همین چند سال پیش نبود که بزرگ نشده بود.
میگوید آرزویش این است که کوچ کنم به جایی بزرگتر.کاش میفهمید بیست و سه سال دیر است برای اینکه بتوانم از همه چیز بگذرم .کاش میفهمید چقدر دلم تنگ میشود.چقدر دلم تنگ شده است.کاش میفهمید که حرفهایش چه طعم خوبی دارد.و کاش میفهمید که چقدر دلم میخواست پنج سال زودتر این حرف ها را بزند.
چقدر بزرگ شده است.باورم نمی شود پسر کوچکی که همیشه فکر میکردم مرد نمی شود اینقدر بزرگ شده باشد.حالا چه خوب میفهمد که کاش جور دیگری بود.چقدر خوب درک میکند.چقدر خوب زن بودن مرا حس میکند و چقدر خوب پنهانی اعتراف میکند که اشتباه کرده است.
چشمها یم که خیس میشوند گوشی تلفن را قطع میکند.انگار انطرف هم،چشمی خیس شده بود.
0 نظرات:
ارسال يک نظر