می گوید کاش هیچوقت مجبور نشویم امروز را فراموش کنیم.
اخمهایم را در هم میکشم و نگاهم را به جلو میدوزم.وهم برم میدارد.خوشبختی غیر منتظره هنوز طعم خود را در دهانم دارد.عینکش را به چشم میزنم تا به خیال خودم زندگی را از چشمان او ببینم.دلم میخواهد راه برویم.به پاهایم به زور میفهمانم که همه چیز نه انطوریست که انها فکر میکنند.
میگوید یکسال است همدیگر را میشناسیم و من به حضور یکساعته ام لبخند میزنم.برای اولین بار دلم میخواهد زمان بایستد و هیچ کس به ما نگاه نکند.
دلشوره های گذشته ام را فراموش کرده ام.در دنیای دیگری هستم.وقتی راه میروم از کنار میروم همانطور که او دلش میخواهد.وارد کلاس زبان میشوم.استاد نگاهم میکند.او همه چیز را فهمیده است.اخر کلاس به رویم می اورد.خجالت میکشم.گونه هایم گل می اندازد.......
نوشته شده در 8/3/87 ......ماهگردمان مبارک.....
۱۳۸۷ تیر ۴, سهشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
۲ نظر:
ماهگردتون مبارک
,,,,,
ارسال یک نظر