گهواره تکرار را ترک گفتم در سرزمینی بی پرنده و بی بهار
نخستین سفرم باز امدن بود از چشم اندازهای امید فرسای ماسه
و خار
بی انکه با نخستین قدم های نو پایی خویش به راهی دور رفته باشم
نخستین سفرم
باز امدن بود
دور دست
امیدی نمی اموخت
لرزان
بر پاهای نوراه
رو در افق سوزان ایستادم
دریافتم که بشارتی نیست
دور دست امیدی نمی اموخت
دانستم که بشارتی نیست
این بیکرانه
زندانی چه عظیم بود
که روح
از شرم ناتوانی
در اشک پنهان میشد
0 نظرات:
ارسال يک نظر