۱۳۸۷ مرداد ۲۷, یکشنبه

بعضی چیزها نا گسستنی است.مثل زندگی!مثل گذشته!مثل باران!مثل تو!!!!
پس لاجرم کوچ دوای درد است.
وبلاگ جدید:
www.old-lullabies.blogfa.com

۱۳۸۷ مرداد ۱۴, دوشنبه

خداحافظ وبلاگ کوچک تنهای من!

دلم برایت تنگ میشود.خیلی تنگ میشود.بیشتر مواقعی که پست ها را مینوشتم چیزی توی گلویم سنگینی میکرد.درست مثل همین حالا.همین حالا که آب دهانم را هرچه قورت میدهم پایین نمیرود.قرار بود با هم دنبال بخش فراموش شده ام بگردیم.انگار تو هم نتوانستی پیدایش کنی.اصلا همان بهتر که بخش گمشده ام هیچوقت پیدا نشود.اینطوری قویترم.....محکم ترم.
حتما جز من کسی دلش برایت تنگ نمیشود.نمیدانم کدامیک بیشتر به هم محتاج بودیم.تو یا من؟
دل کندن از تو سخت است....اما ارزشش را دارد که تا وقتی روراست بوده ایم با هم باشیم.دل کندن از تو سخت است و دل کندن از او سخت تر.پس لاجرم از پیش تو خواهم رفت.مثل همین چند سال پیش که باز هم انتخاب کردم.انتخاب کردم که ببازم یا ببازانندم.
راستی تو میدانی کدامیک به زندگی پایبند تریم؟
آنکه خاطراتش را به دیوار آویزان میکند
یا آنکه خاطراتش را به صندوقچه فراموشی سپرده است؟

۱۳۸۷ مرداد ۱۳, یکشنبه

تو،همین که نیستی کافیست

بعضی وقتها دلت میخواهد به گذشته برگردی.دنبال بعضی آدمها بگردی و به آنها بگویی چقدر عمرت را بیهوده به خاطرشان تلف کرده ای.دلت میخواهد روزهایی را که به آنها مربوط است را مانند کاغذ پاره کنی و دور بریزی.دلت میخواهد بیایند و ببینند نبودنشان فرقی با بودنشان نمیکرده و تو هنوز هم زنده ای،نفس میکشی و دلت هنوز عادت سپرده شدن را فراموش نکرده است.
کاش تو هم بیایی و بببینی که یک روز هم برای چشیدن طعم خوشبختی بس است.ییبنی که زندگی چقدر خوب است و من چقدر این اتفاقات کوچک هر روزه را دوست دارم.دیگر وقتی آدمها میپرسند اوضاع رو به راه است،چیزی ته دلم خالی نمیشود و....... مطمئنم که اوضاع رو به راه تر ازهمیشه است.

۱۳۸۷ مرداد ۹, چهارشنبه

بعضی ها خودشان را گم میکنند
پعضی ها تورا گم میکنند
در هر صورت در این بازی
تو بازنده ای

کودکی اتفاق خوشایندی است

ای خدایا!باورم نمیشه این من بودم.....
امروز همینطوری از سر بیکاری به سراغ کیفی میروم که اسمش کیف خاطره هاست.چیزهایی از تمام زندگی.در میان انها تکه کاغذی را پیدا میکنم. حتی همین الان هم نمیتوانم جلوی خنده ام را بگیرم.
تکه کاغذی مربوط به نه سال پیش که احتمالا در زمان افسردگی شدید نوشته بودم.حتی معنی بعضی جملاتم را نمیفهمم!!!!خوب شد آن موقع کسی نوشته های مرا نخواند وگرنه مطمئنا کاری میکرد که ریشه علاقه به شعر و ادبیات در من بخشکد.
نوشته ام را به علت بد خطی آن زمان، دوباره نوشته ام.

۱۳۸۷ مرداد ۴, جمعه

چه بی تابانه می خواهمت، ای دوری ات آزمون تلخ زنده به گوری

خبرت هست که از خویش خبرم نیست مرا؟

انگار تمام آن سه سال و شش ماه ارزشش را داشت.تمام آن سه سال که حالا دیگر خودت هم می دانی چقدر سخت گذشته است.انگار تمام آن انزواها،دردها،خستگی ها می ارزیده است به اینکه کودک شصت روزه مان امروز روی پای خودش بایستد و ما هی ببینیم که بزرگ میشود،بالغ میشود.ادم ها هی چپ چپ به ما و کودکمان نگاه کنند و هی بپرسند که کودک شصت روزه مان مگر میشود که دندان داشته باشد.
و ما هی دستهایمان را در هم گره کنیم و هی بپرسیم چرا آدم ها به خانه هایشان نمیروند.مگر وقت خواب نیست؟
یادت می آید آنروز را که قرار بود برای اولین بار در هم خیره شویم.لرزش دستهایم یادت می آید؟و آن کتاب که وقتی بازش کردم چیزی در وجودم لرزید و عاشقترم کرد؟
کودکمان هفت روزه بود که رفتیم دهبار.گوشواره های گیلاس یادت هست؟
پاهایمان را توی آب فرو کرده بودیم و هی زیر چشمی به هم نگاه میکردیم.یادت هست آنروز که از شهر فرار کرده بودیم...طوفان شد و چه مقدس بود قولهایی که در طوفان به هم دادیم.چقدر همه زنگ زدند که برگردیم اما مگر میشد برگشت.
دلم می خواهد امشب بعد از آن بیست و چند بار که به دنیا آمده ای دوباره به دنیا بیایی.هیچوقت بزرگ نشوی و پسرک کوچک من باقی بمانی.

تولدت مبارک

۱۳۸۷ مرداد ۲, چهارشنبه

خوب یادم هست.جلوی ویترین ایستاده بودیم.هر دو تنها،هر دو شاکی.اولین بار بود که با هم راه میرفتیم.تمام طول راه سکوت کرده بودیم.برای گفتن حرف هایمان سکوت کافی بود.حتی به هم نگاه هم نمیکردیم.هردو گله میکردیم و بغض هایمان را میخوردیم.
جلوی ویترین بودیم و به حکم زن بودنمان به تمام عروسک ها خیره شده بودیم.قرار گذاشتیم روی عروسکی تمرکز کنیم که دلمان می خواهد روز عشاق هدیه بگیریم.مگر خدا در کلمات زندگی نمیکرد؟قرار شد هر کدام عروسک دیگری را حدس بزنیم.اگر درست در آمد......
سخت شده بود.مگر میشد بین آنهمه پیدایش کرد؟مگر میشد اشتباه کرد؟مگر میشد به چشم هایش گفت قرار است باز هم تنها بمانند.
حدس زدیم.....او فهمیده بود من سبز ترین قورباغه را انتخاب کرده ام.اما من هیچوقت نفهمیدم او دلش اسب آبی می خواست.
همین چند روز پیش که دیدمش هنوز تنها بود.هنوز سکوت میکرد.هنوز بغض می خورد اما دیگر گله نمیکرد.

۱۳۸۷ تیر ۲۹, شنبه

به ندرت پیش می آید....
سالها می گذرد تا دوباره سراغت می آید.وقتی به سراغت می آید دلت می خواهد تمام رخت و لباس های سیاه را دور بریزی و صورتی ترین لباست را بپوشی.دلت می خواهد مثل زمان کودکی،هی روی ترنج وسط قالی بچرخی،هی بچرخی تا سرت گیج برود و بیفتی زمین و بلند بلند بخندی.دلت می خواهد از نخ دنیا آویزان شوی،معلق باشی،پایت روی زمین نباشد و مدام از این طرف به آن طرف تاب بخوری.دلت میخواهد سوار اتوبوس شوی،دماغت را به شیشه بچسبانی،برای تمام مردم شهر شکلک در بیاوری و آنها به تو لبخندهای احمقانه تحویل دهند.
جنگجو می شوی.برای بدست آوردنش با همه مبارزه میکنی.جلوی آینه می نشینی هی با خودت حرف میزنی.گریه میکنی.با همه دنیا لج می کنی.از کنار می روی.
به دنبال چیزهای ناب می گردی.شعر می خوانی.از همه چیز می گذری.روحت را میفروشی.دروغ می گویی.
باز دلت باران می خواهد.دیگر شمع روشن نمیکنی.دلت برای چیزهای کوچک تنگ می شود.دلت می خواهد فقط مال تو باشد.حسودی می کنی.بهترین لباس هایت را می پوشی.در رویاها قدم میزنی.برف میخوری
وبه خودت می گویی این آخرین بار است که عاشق میشوم.

۱۳۸۷ تیر ۲۸, جمعه

از خانه که می آیی
یک دستمال سفید،پاکتی سیگار،گزینه شعر فروغ
و تحملی طولانی بیاور
احتمال گریستن ما بسیار است.

۱۳۸۷ تیر ۲۶, چهارشنبه

ساعتها ست اینجا نشسته ام.خیره به دیوار.انگار نه انگار در 48 ساعت گذشته فقط 4 ساعت خوابیده ام و 6 ساعت گذشته را تمام مدت در غرفه نمایشگاه ایستاده ام.امروز انگار زن تر از همیشه ام.برای اولین بار دلم میخواهد خانه ام را تصور کنم.خب این خاصیت هر نمایشگاه است که آدم را ایده آل گرا میکند.تمام جزییات خانه را تصور میکنم.تابلوهایش را به دیوارآویزان میکنم.ظرفهایش را میچینم.چقدر خوب است که پنجره های خانه ام اینهمه بزرگ است.پرده هم ندارد.راحتی ها را که میخواهم بچینم مرد غریبه دود سیگار را هل میدهد توی صورتم و میپرسد چرا موهایم اینهمه سفید است.جواب نمیدهم.خانه ام با دود سیگارش به طرف بالا میرود و بعد محو میشود......

۱۳۸۷ تیر ۲۴, دوشنبه

اصلا انگار نه انگار!اصلا کسی نیست بیاید دادی بکشد سر ما و برود.اصلا کسی نیست اخم کند و تشر بزند.حتی کسی نیست که هی ما را بترساند که فهمیده است چقدر چیزهای قایمکی داریم.
دیگرکسی نیست بپرسد خلاف سنگینمان چه بوده است. کسی نیست هی مراقبمان باشد.کسی نیست که ما هی جلویش سوتی بدهیم.و بعد منتظر بمانیم کی به رویمان می آورد.
مگر چقدر میگذرد که من دیگر بزرگ شده ام.چقدر میگذرد که آن دامن چارخانه قرمز برایم تنگ شده است!همین دیروز نبود که تو میگفتی از مردها بترسم؟یادت هست چقدر از همکلاسی هایم میترسیدی!آخر خودت بزرگ شده ی همان مکتب بودی.
که میداند که مکتب تو با من چه کرد؟که میداند چقدر سخت بود فهمیدن سلوک هم مکتبیان تو!که می داند که چقدر دنبال خودم گشتم!که میداند که چقدر گم شدم.
انگار دارد تمام میشود.از پس فردا به بعد دیگر لازم نیست از همکلاسی هایم بترسی.مکتب تو نا گسستنی است.تا چند وقت دیگر از شهر تو خواهم رفت.و تو حتما دلت برای ان "زری پارتی"ها تنگ خواهد شد.
راستی تو یادت می آید کدام یک از آن موقع هایی که با هم بودیم من بزرگ شدم؟؟؟

۱۳۸۷ تیر ۲۱, جمعه

همه را خبر کرده ام.هر جور که می توانستم.همه کسانی که فکر میکردم نباید این شب را از دست بدهند خبر کرده ام.دایی میگفت آرزو نمیکند.میگفت این شب، ایرانی نیست.و من مدام تکرار میکنم که بهانه خوبی است که یادمان بیاید چقدر آرزو داریم. یکبار دیگر آنها را مرور کنیم. یکبار دیگر آرزو کنیم.
دلم میخواهد آرزو کند.دلم میخواهد همه آرزو کنند.مبادا برآورده شود و آنها عقب بمانند.
مادر میپرسد:میتوانیم 12 تا آرزو کنیم؟کاش من هم وقتی به سن او برسم اینهمه آرزو داشته باشم.کاش من یک لحظه خدا بودم.
به او هم زنگ زده ام.قبل ازهمه به او زنگ زدم.سفارش میکنم مبادا یادش برود.دلم میخواهد بپرسم آرزویش چیست.خجالت میکشم.مطمئنم فهمیده است چقدر دلم میخواهد بدانم.همیشه می فهمد.
راس ساعت 12 اس ام اس آرزوهایش برایم میرسد.دلم یک جوری میشود.آرزوهایش را میبوسم و آرزوی سومم را هم زیر لب زمزمه میکنم.

۱۳۸۷ تیر ۱۸, سه‌شنبه


آنقدر دل کندن از تو سخت است
که در آخرین کوپه از آخرین واگن قطار
نشسته ام !
تا هر چه قدر میشود....
دیرتر ترکت کنم!!!

هرگاه احساس کردید
مردی عوض شده است
سریع به خودتان نهیب بزنید
"عزیزم از توهم بیا بیرون"

۱۳۸۷ تیر ۱۳, پنجشنبه

انگار نه انگار او مرا با تفکراتش بزرگ کرده است....



هیچوقت در مورد هیچ چیز به نتیجه نرسیدیم.حتی وقتی از زنی حرف میزنیم که از جنس خودمان است.از پوست خودمان است.حتی اگر این هم پوستی(دوست ندارم بگویم هم خونی)ناخوشایند باشد.
سر میز صبحانه همیشه موضوعی برای صحبت داریم و همیشه جدلی پنهان.و من چقدر این جدل هارا دوست دارم.هیچوقت رای یکسان نمیدهیم.حتی اگر احساس یکسانی داشته باشیم.دلمان با هم برای یک چیز میسوزد امانتیجه یکسان نمیگیریم.حتی اگرمثل امروز از زنی یاد کنیم که هر دو دوستش نداریم و هر دو میدانیم که چقدر گناه دارد.همه میدانستیم چقدر عاشق شوهرش است وهمه بهت زده بودیم وقتی شنیدیم شوهرش با زن دیگری پنهانی فرار کرده و او را با دختر کوچکشان تنها گذاشته.
احساس میکنم چقدر با هم فرق داریم وقتی همه چیز را در چهار چوب میبیند.وقتی حکم میدهد که بچه را باید به پدرش بسپرد. دوباره ازدواج کند.و اعتقاد دارد یک عشق سالم همه زخمها را خوب میکند.و من فکر میکنم او یک زن آزاد است.تجربه ازادی تنها چیزی است که می تواند زخم او را خوب کند.بگذار او هم به هیچ چیز متعهد نباشد.بگذار مادری باشد که عاشق شده است حتی اگر عشقی بی سرانجام.حتما او چیزهای بیشتری دارد که به دخترک کوچک بیاموزد تا یک پدر فراری

۱۳۸۷ تیر ۱۰, دوشنبه


میپرسد :رفتنی شده ای؟میگویم:بدم هم نمی آید.و در دلم میگویم کاش رفتنی شده بودم.
میگوید :زود است!میگویم:همه چیز زودتر از آن چیزی اتفاق می افتد که انتظارش را داریم.
چشمهایش را نمیبینم اما میتوانم تصور کنم چه حالتی دارد.انگار نه انگار که یک عمر با هم زندگی کرده ایم.و این چند سال اخر انگار نمیتوانستیم بدون هم زندگی کنیم
ازم میپرسد:در این بیست و سه سال خوشبخت بوده ام؟و من چه روزهایی که یادم می آید.چه حرف هایی که یادم می آید.انگار خوشبخت بوده ام اگر روزهای بدبختی و انزجار را حذف کنم.
می گوید:جوانی کرده ای؟میگوید:جوانی کن بعد برو.صدایش میلرزد.پشت سرم را نگاه میکنم.میگویم:چه حرف هایی میزنی!مگر همین خودش نبود که به زندگی ساکتم افتخار میکرد.مگر همین چند سال پیش نبود که از این که با همه میجنگم حتی با خودم ! خوشحال بود.مگر همین چند سال پیش نبود که بزرگ نشده بود.
میگوید آرزویش این است که کوچ کنم به جایی بزرگتر.کاش میفهمید بیست و سه سال دیر است برای اینکه بتوانم از همه چیز بگذرم .کاش میفهمید چقدر دلم تنگ میشود.چقدر دلم تنگ شده است.کاش میفهمید که حرفهایش چه طعم خوبی دارد.و کاش میفهمید که چقدر دلم میخواست پنج سال زودتر این حرف ها را بزند.
چقدر بزرگ شده است.باورم نمی شود پسر کوچکی که همیشه فکر میکردم مرد نمی شود اینقدر بزرگ شده باشد.حالا چه خوب میفهمد که کاش جور دیگری بود.چقدر خوب درک میکند.چقدر خوب زن بودن مرا حس میکند و چقدر خوب پنهانی اعتراف میکند که اشتباه کرده است.
چشمها یم که خیس میشوند گوشی تلفن را قطع میکند.انگار انطرف هم،چشمی خیس شده بود.

۱۳۸۷ تیر ۸, شنبه

به سختی از خواب بیدار میشوم.یادم می اید دیشب ساعت 3 خوابیده ام.به کارهایی که امروز باید انجام بدهم فکر میکنم.اینقدر زیاد است که دلم میخواهد دیرتر بیدار شوم.تا اماده میشوم یک ساعت گذشته است.به طرف ایستگاه تاکسی که میروم ماجرا آغاز شده است.اولین مقصد بانک است.در راه مردی که کنارم نشسته مدام خودش را به من میچسباند و من مدام خودم را میکشم کنار.و او باز هم بیشتر خودش را به من میچسباند.هر از چند گاهی هم بر میگردد به صورتم نگاه میکند تا به خیال خودش خوشایندی را در صورت من ببیند.طاقت نمی اورم و دعوایم میشود. اقای مرد پیاده میشود و راننده تاکسی تا مقصد برایم روضه میخواند.
صف عابر بانک خلوت است .عصبانیتم کمی فروکش کرده که اقای پشت سرم میگوید عجله دارد. نوبتم را به او میدهم.فقط موجودی میگیرد و بعد نوبت من است.کارت را که میخواهم بگذارم دستم خشک میشود.روی صفحه عابر بانک مینویسد که تا اطلاع ثانوی این دستگاه کار نمیکند.بیخیال میشوم و به سمت اموزشگاه زبان میروم.اقای مدیر را میبینیم که میگوید الان برمیگردد.هرچه صبر میکنم نمیاید.پرس و جو که میکنم میگویند تا فردا صبح هم نمی آید.باز بیخیال میشوم و با تاکسی به مقصد بعدی میروم.به اقای فروشنده میگویم رنگ شماره 5 میخواهم و با لبخند میگوید اخرینش را به خانم قبل از من داده است.مغزم داغ میشود.به طرف جوراب فروشی میروم تا جورابی را که مدتها زیر نظر داشته ام را بخرم.جوراب فروشی هم تعطیل است.سوار تاکسی میشوم.مقصد بعدی.نقشه هایم را باید برای عصر پلات بگیرم و همینطور فرم تحویل پایان نامه.اقای پلاتی روی شیشه نوشته به دلیل شخصی تا اطلاع ثانوی تعطیل.مجبورم قرار بعد ازظهر با اقای استاد راهنما را هم کنسل کنم.یکراست میروم خانه چون اقای خدا هم امروز احتمالا تعطیل میباشند.حتی اگر امروز شنبه باشد!!!!

مدام ذهنم از این ور به آن ور میپرد.دچار خود سانسوری مضاعف شده ام.قید و بند ها جلوی پایم است و من هرچه سعی میکنم از روی انها بپرم نمیتوانم.فکر میکنم در مورد کدام موضوع بنویسم.دیروز؟دیشب؟امروز؟فردا؟هر کدام به دلیلی از لیستم حذف میشوند.فقط میدانم فردا تورا کم خواهم داشت ........

۱۳۸۷ تیر ۵, چهارشنبه

زیر درخت گیلاس

این بغض لعنتی امشب اینجا بد جا خوش کرده.میدانم چم شده است و نمیدانم.دلم گرفته است.دلم میخواهد گریه کنم اما این غرور لعنتی مگر میگذارد.تفاله های غرورم هنوز پا برجا نگهم میدارد.به پشت سرم نگاه میکنم.روزهای بیهودگی و روزهای باهودگی به هم گره خورده است.دلم تنگ میشود.دلم برای همه چیز تنگ میشود..عکسهای دهبار را برای بار هزارم که نگاه میکنم .یاد ان روز صبح میافتم که چقدر دعا کردم.....و لیلی غریبه ای که شبیه هیچ غریبه دیگری نبود.و ان درخت گیلاس و تو ......این بغض لعنتی امشب اینجا بد جا خوش کرده

۱۳۸۷ تیر ۴, سه‌شنبه

.....

می گوید کاش هیچوقت مجبور نشویم امروز را فراموش کنیم.
اخمهایم را در هم میکشم و نگاهم را به جلو میدوزم.وهم برم میدارد.خوشبختی غیر منتظره هنوز طعم خود را در دهانم دارد.عینکش را به چشم میزنم تا به خیال خودم زندگی را از چشمان او ببینم.دلم میخواهد راه برویم.به پاهایم به زور میفهمانم که همه چیز نه انطوریست که انها فکر میکنند.
میگوید یکسال است همدیگر را میشناسیم و من به حضور یکساعته ام لبخند میزنم.برای اولین بار دلم میخواهد زمان بایستد و هیچ کس به ما نگاه نکند.
دلشوره های گذشته ام را فراموش کرده ام.در دنیای دیگری هستم.وقتی راه میروم از کنار میروم همانطور که او دلش میخواهد.وارد کلاس زبان میشوم.استاد نگاهم میکند.او همه چیز را فهمیده است.اخر کلاس به رویم می اورد.خجالت میکشم.گونه هایم گل می اندازد.......
نوشته شده در 8/3/87 ......ماهگردمان مبارک.....

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۵, چهارشنبه

springless land

گهواره تکرار را ترک گفتم در سرزمینی بی پرنده و بی بهار
نخستین سفرم باز امدن بود از چشم اندازهای امید فرسای ماسه
و خار
بی انکه با نخستین قدم های نو پایی خویش به راهی دور رفته باشم
نخستین سفرم
باز امدن بود
دور دست
امیدی نمی اموخت
لرزان
بر پاهای نوراه
رو در افق سوزان ایستادم
دریافتم که بشارتی نیست
دور دست امیدی نمی اموخت
دانستم که بشارتی نیست
این بیکرانه
زندانی چه عظیم بود
که روح
از شرم ناتوانی
در اشک پنهان میشد

۱۳۸۶ اسفند ۲۷, دوشنبه

sweet dream!!come back just one more time....

وقتی خیلی کم خواب میبینی...تازه وقتی هم که خواب میبینی اونقدر گنده که با خودت میگی همون بهتر که نمیدیدی.
وقتی اعصابت داغونه و همش دلت میخواد بخوابی تا زمان گم شه اون وسط ؛و بعد می ترسی بخوابی مبادا اون خوابا دوباره برگرده.وقتی دلت یه عالمه چیزای خوب میخواد و احساس ناتوانی میکنی در به دست اوردن اون همه چیزای خوب.وقتی همه دنیا دارن دروغ می گن...حتی تو خواب.
اون وقته که وقتی یه خواب شیرین؛یک رویای دوست داشتنی یهو بدون فکر قبلی یا احتمال قبلی میاد تو خوابت و همه اون فکرای گند و لعنتی رو برای مدتی دور میکنه...اون وقته که دلت میخواد هیچوقت از خواب بیدار نشی.وقتیم که بیدار میشی اونقدر لذت بخش بوده که تا یک ماه هی اونو تکرار میکنی....خوابی که توش به همه ارزوهات رسیدی.
کاش میشد من فقط یکبار دیگه اون خوابو ببینم....فقط یکبار دیگه

۱۳۸۶ اسفند ۲۴, جمعه

they are always wrong

be 6 again...A man was sitting on the edge of the bed, observing his wife, looking at herself in the mirror. Since her birthday was not far off he asked what she d like to have for her Birthday.
"I'd like to be six again,? she replied, still looking in the mirror.
On the morning of her Birthday, he arose early, made her a nice big bowl of Lucky Charms, and then took her to Six Flags theme park. What a day! He put her on every ride in the park; the Death Slide, the Wall of Fear, the Screaming Monster Roller Coaster, everything there was. Five hours later they staggered out of the theme park. Her head was reeling and her stomach felt upside down.
He then took her to a McDonald's where he ordered her a Happy Meal with extra fries and a chocolate shake.
Then it was off to a movie, popcorn, a soda pop, and her favorite candy, M&M s. What a fabulous adventure! Finally she wobbled home with her husband and collapsed into bed exhausted. He leaned over his wife with a big smile and lovingly asked, "Well dear, what was it like being six again??"
Her eyes slowly opened and her expression suddenly changed. "I meant my dress size, you dumb ass!"The moral of the story: Even when a man is listening, he is gonna get it wrong. FACT OF LIFE!

i wish you knew baby...

I've got to see you
Wherever you are
And i've got to be there
I'm wishing on stars
I've got to reveal what's inside of my heart
But the words escape me
And i'm paralyzed
So helpless when i
Look into your eyes
And how I wish you only knew
What I feel inside for you
You probably haven't got a clue
But I wish you knew
How I love you baby
Honestly I know it's silly of me
To want you so badly
But keep it concealed
See my inferiority complex kicks in
And the words escape me
And i'm paralyzed
So helpless when i
Look into your eyes
And how I wish you only knew
What I feel inside for you
You probably haven't got a clue
But I wish you knew
How I love you baby

۱۳۸۶ اسفند ۱۳, دوشنبه

you.....

Listen to each drop of rain
Whispering secrets in vain
Frantically searching for someone to hear
Their story before they hit ground
Please don't let go
Can't we stay for a while?
It's just to hard to say goodbye
Listen to the rain
I stand alone in the storm
Suddenly sweet words take hold
Hurry they say for you haven't much time
Open your eyes to the love around you
You may feel you're alone
But I'm here still with you
You can do what you dream
Just remember to listen to the rain

who knows who choose

بعد از اونهمه دوری ،بعد از اونهمه تنهایی ،بعد ازاون کنکور لعنتی،بعد از اونهمه دروغی که گفتی من اینجام،دوباره.
به نظر تو جای امید واری نیست؟؟؟؟؟
زیر دیوارهای شهر خراب
ازشهری ویران
با زوزه سگی در باد
خدایا خودت هم درد تنهایی کشیده ای
سخت است سخت